تبليغاتX
Little Writer
The World Of Magic
I`m a vampire ,wild and alone.you`re near me,I can smell your blood.
you`re afraid of me and run away but no way ,I follow u.
I drink your blood &enjoy it.It makes me feel better.
when I taste your blood ,I`m going to be crazy.
in dark you`re just like a slave who gazes me,I look at your eyes.
then I say,I`m sorry but I have to kill u.......cause I`m an alone vampire.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 19:51  توسط Zahra | 
او را در يک مهماني ملاقات کرد.خيلي خاص بود,مردان متعددي خواهان او بودند.در حاليکه او مرد خيلي معمولي بود و هيچ کس به او توجه نميکرد. در پايان مهماني از او دعوت کرد که با او قهوه بنوشد. دخترمتعجب شده اما از سر ادب پذيرفت. آنها در يک کافي شاپ دلپسند نشستند.خيلي مضطرب بود که چيزي بگويد,و دختراحساس ناراحتي کرد,و فکر کرد,لطفا بگذار به خانه بروم....
ناگهان مرد جوان از پيشخدمت تقاضايي کرد."ممکن است مقداري نمک به من بدهيد؟ميخواهم آن را در قهوه ام بريزم."
همه به او خيلي عجيب خيره شدند! صورتش قرمز شد,ولي باز هم,نمک را در قهوه اش ريخت و آن را نوشيد.دختر با تعجب از او پرسيد; چرا اين عادت را داري؟ او پاسخ داد:" زمانيکه من يک پسر کوچک بودم,نزديک دريا زندگي ميکردم ,بازي کردن در دريا را دوست داشتم,مزه ي دريا را ميتوانستم احساس کنم ,درست مثل مزه ي قهوه ي شور. حالا هرموقع قهوه ي شور مينوشم ,هميشه به دوران کودکيم فکر ميکنم,به زادگاهم,دلم براي زادگاهم تنگ شده,خيلي تنگ شده,دلم براي خانواده ام که هنوز آنجا زندگي مي کنند,تنگ شده."
هنگام سخن گفتن چشمانش پر اشک شدند.دختر عميقا متاثر شد.آن است احساسات حقيقي او از ته قلبش.مردي که ميتواند دلتنگيش را ابراز کند,او بايد مردي باشد که خانه را دوست دارد و درباره ي خانه اهميت ميدهد, مسئوليت پذيري خانه را دارد.آنگاه دختر هم شروع کرد به صحبت کردن.
درباره ي زادگاه خيلي دورش, دوران کودکيش, خانواده اش صحبت کرد. آن يک گفتگوي واقعا قشنگ, همچنين يک شروع زيبا از داستانشان بود.
آنها به ملاقات يکديگر ادامه دادند.دختر فهميد که در واقع او مردي بود که با همه ي نيازهايش روبرو ميشد.او بردباري داشت,خونگرم بود,گرم, بادقت.او همچون يک شخص خوب بود اما دختر اغلب دلتنگ او بود! تشکر براي قهوه ي شورش! بعد از آن,داستان درست مانند هر داستان عشقي زيبا بود,پرنسس با پرنس ازدواج کرد, پس از آن آنها شاد زندگي کردند...
و,هروقت او براي شوهرش قهوه درست ميکرد, مقداري نمک در قهوه مي ريخت,چون ميدانست که شوهرش آنطور آن را دوست دارد. بعد از 40 سال, شوهرش درگذشت,براي او يک نامه گذاشت که ميگفت:" عزيزترينم,لطفا من را ببخش, دروغ کل زندگيم را ببخش.آن تنها دروغي بود که من به تو گفتم-قهوه ي شور.
به ياد آور اولين باري که ملاقات کرديم.در آن زمان من خيلي مضطرب بودم,در واقع من مقداري شکر خواستم اما گفتم نمک. آن خيلي براي من سخت بود که حرفم را تغيير دهم بنابرين فقط ادامه دادم.هرگز فکر نميکردم که بتوانم رابطه مان را شروع کنم!بارها در زندگيم تلاش کردم تا حقيقت را به تو بگويم,اما خيلي مي ترسيدم که آن را انجام دهم,همانطور که به تو قول داده ام که براي هيچ چيز به تو دروغ نگويم.
حالا دارم مي ميرم از هيچ چيز نمي ترسم بنابرين حقيقت را به تو مي گويم: من قهوه ي شور را دوست ندارم, چه مزه ي بد عجيبي. اما براي کل زندگيم قهوه ي شور خورده ام! از موقعي که تو را شناختم, هرگز براي هيچ چيز احساس تاسف نمي کنم که براي تو انجام داده ام. "داشتن تو بزرگترين شادي براي کل زندگيم است.اگربتوانم براي بار دوم زندگي کنم, هنوز مي خواهم تو را بشناسم و تو را براي همه ي عمرم داشته باشم حتي اگر مجبور شوم دوباره قهوه ي شور بنوشم."
اشکهايش نامه را کاملا خيس کرده بودند.
روزي,شخصي از آن زن پرسيد: مزه ي قهوه ي شور چطور است؟ او پاسخ داد: شيرين است.
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است, نديدن نيست بلکه درک کردن است, نشنيدن نيست بلکه گوش دادن است,رها کردن نيست بلکه نگه داشتن است!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 22:5  توسط Zahra | 
يک روز مردي, خانم مسني را که در کنار جاده تنها مانده بود, ديد.اما حتي در نور کم روز هم ميتوانست ببيند که او به کمک نياز دارد.
بنابرين او در جلوي مرسدس آن خانم ايستاد و پياده شد.موقعي که او به خانم مسن نزديک شد, پنتياک او هنوزصداي ناهنجاري ميداد .
حتي با لبخند روي صورتش, زن مسن نگران بود.در ساعت گذشته يا بيشتر,هيچ کس براي کمک به او توقف نکرده بود .آيا او ميخواست به او کمک کند؟ او مطمئن به نظر نرسيد;او فقير و گرسنه به نظر رسيد.
او توانست ببيند که خانم مسن ترسيده و آنجا در سرما ايستادگي ميکند.او دانست که خانم مسن چه احساسي دارد.من آن مايه ي دلسردي بودم که تنها ترس ميتواند در تو بگذارد.
او گفت:من براي کمک به شما اينجا هستم,خانم. چرا در ماشين که گرم است منتظر نمي مانيد؟ به هرحال اسم من برايان اندرسون است.
خب,همه ي چيزي که او داشت يک تاير پهن بود اما براي يک خانم مسن آن به اندازه ي کافي بد بود.برايان به زير ماشين خزيد ,در جستجوي مکاني براي گذاشتن جک,بند انگشتانش را يک يا دوبار به حرکت درآورد.به زودي او توانست تاير را عوض کند.اما او کثيف شده بود و دستهايش صدمه ديده بودند.
موقعي که داشت پيچ هاي تاير را محکم ميکرد,زن مسن پنجره را پايين آورد و شروع به صحبت کردن با او کرد.به او گفت که اهل سن لوئيز است و فقط داشت از آنجا عبور ميکرد.او نتوانست به اندازه ي کافي از او به خاطر به کمک آمدنش تشکر کند.برايان هنگاميکه صندوق عقب ماشين او را بست فقط لبخند  ميزد.
زن پرسيد که چقدر به او بدهکار است.هر مقداري بسيار خوب خواهد بود.او پيش از اين تصور کرد همه ي چيزهاي بدي  که ميتوانست اتفاق بيافتد که او توقف کرد.
برايان هرگز درباره ي دوبرابر کردن پول فکر نکرد.اين براي او يک شغل نبود.اين کمک کردن به شخصي که نياز به کمک داشت,بود و خدا ميداند فراوان بودند کساني که در گذشته به او کمک کرده بودند.او کل عمرش را به همان طريق زندگي کرده بود و هرگز براي او اتفاق نيفتاده بود که طور ديگري رفتار کند.
او به خانم مسن گفت که اگر واقعا ميخواهد به او اداي دين کند,دفعه ي بعد که ديد کسي به کمک نياز دارد,او ميتواند آن شخص را ياري دهد.آنها نياز دارند و برايان افزود:و به من فکر کن.
منتظر ماند تا او ماشينش را روشن کند و حرکت کند.يک روز سرد و دلتنگ کننده بوده اما او احساس خوبي کرد همانطور که سر به خانه گذاشت در گرگ و ميش ناپديد ميشد.
مايلهاي کمي پايين جاده,خانم يک کافه ي کوچک ديد.او براي توقفي کوتاه و براي خوردن وگرم شدن به داخل رفت قبل از اينکه آخرين قسمت سفرش به خانه را بگذراند.
آن يک رستوران با ظاهر تيره رنگ بود.بيرون دو تلمبه ي قديمي گاز بودند.کل منظره براي او ناآشنا بود.پيشخدمت زني بيرون آمد و يک حوله ي تميز براي خشک کردن موي خيسش آورد.او يک لبخند شيرين داشت که حتي کل روز سر پا بودن هم نتوانسته بود آن را پاک کند.زن متوجه شد که پيشخدمت تقريبا هشت ماهه آبستن بود اما هرگز اجازه نداده بود که فشار و دردها طرز برخوردش را تغيير دهد.خانم مسن تعجب کرد که چطور کسي که خيلي کم دارد ميتواند به يک غريبه خيلي بدهد.در آن هنگام برايان را به ياد آورد.
بعد ازاينکه خانم غذايش را تمام کرد , او با يک اسکناس 100 دلاري صورتحساب را پرداخت.پيشخدمت به سرعت رفت تا پول خرد براي اسکناس 100 دلاريش بگيرد اما خانم مسن درست به بيرون از در گريخته بود.او رفته بود درست همان زماني که پيشخدمت برگشت.پيشخدمت تعجب کرد,خانم کجا ميتوانست باشد.او متوجه شد که چيزي روي دستمال سفره نوشته شده.اشکها در چشمان او بودند هنگاميکه چيزي که خانم نوشته بود را خواند.
"تو هيچ ديني به من نداري.من هم در آنجا بوده ام.يک بار کسي به من کمک کرد همانطور که من به تو کمک ميکنم.اگر تو واقعا ميخواهي به من پس دهي.اينجاست چيزي که تو انجام ميدهي:اجازه نده اين حلقه ي عشق با تو تمام شود."
 زير دستمال سفره بيشتر از 4 اسکناس 100 دلاري بود.خب,ميزهايي براي تميز کردن بودند,ظرفهاي شکر براي پر شدن و مردمي براي سرويس دادن ,اما پيشخدمت روز ديگر آن را بطور کامل انجام داد.
آن شب وقتي پيشخدمت از سر کار به خانه رسيد و درون تختش رفت,داشت درباره ي پول و چيزي که خانم نوشته بود فکر ميکرد.چطور زن توانسته بود بداند که چقدر او و شوهرش به پول احتياج دارند؟ ماه بعد با پرداختني بچه,آن سخت ميشد.او ميدانست که چقدر شوهرش نگران بود و هنگاميکه شوهرش آمد تا در کنار او بخوابد,به او يک بوسه ي شيرين داد و آهسته و ملايم زمزمه کرد:"همه چيز درست ميشود. دوستت دارم,برايان اندرسون."
يک گفته ي قديمي هست " از هر دست بدي,از همان دست مي گيري"
امروز من اين داستان را براي تو فرستادم و ميخواهم تو هم آن را به ديگري بدهي.بگذار اين نور بدرخشد.آن را حذف نکن. آن را برنگردان.به سادگي ,آن را به يک دوست بده.دوستهاي خوب مثل ستاره ها هستند....تو هميشه آنها را نميبيني, اما تو ميداني که آنها هميشه آنجا هستند.من اين را با تمام قلب و روحم باور دارم.اميدوارم تو هم داشته باشي.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 22:40  توسط Zahra | 

Be close to someone who makes you happy
But be closer to someone who can’t be happy without you

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 20:41  توسط Zahra | 
Since my Valentine got a computer My love life has taken a hit. Nothing I say is important Unless it’s a byte or a bit. Before she got her new laptop, Everything was just fine; Now she says we can’t talk Unless we both go online. "But honey," I said, "I’m attached to you; Love is what I feel." "That keyword isn’t relevant," She said, with eyes of steel. She clicked the keyboard furiously; The screen was all she could see, And then to my horror and shame, She started describing me: "Your motherboard needs upgrading; Your OS needs help, too. And you definitely need a big heatsink To cool your CPU." "Don’t flame me, my sweet," I pleaded. "Not on Valentine’s Day." "Fix the bugs, and I’ll see," she said, While looking at me with dismay. "What ever you want, my darling; Whatever you need; you call it. I’ll upload or download anything, And then I’ll go install it." (Her hostile CD keeps replaying, And though I don’t want to fight her, Is this what I want for a Valentine? I’ve been burned; can I rewrite her?) "Are you all hard drive now," I asked "Is there no software in you? Don’t you remember the good times? Let our memories see us through." "LOL," she said to me, chuckling. "You’re nothing but adware. "I’ve got four gigs of memory; I’ve got no problem there." "Please, honey, we can save it," I said. "Our love means more than that." "That’s not in my cache; we’re going to crash," She said, as she turned me down flat. (This woman has really changed; Do I really want to chase her? More and more I’m thinking It might be nice to erase her.) "Aw, honey, don’t talk like that," I said. "Can’t we just plug and play? I hereby accept default, And I’m yours, my love, come what may. My goal is to make you happy; I want to be your portal, But your sudden, distant coldness Would test the strongest mortal. If we need a brand new interface, So we can FTP, I’m your go along, get along guy, And I want you to stay with me." "If you want to get into my favorites," she said, And you want to get past my encryption, If you want to get through my firewall, Here is my only prescription." "First, put up your own Web site, And e-mail me when it’s done. I’ll check your page rank with Google, And tell you if you’re the one." My life has become a real trial, Since my Valentine got a computer. If I want her to care about me again, I guess I’ll have to reboot her.
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 19:4  توسط Zahra | 

A story tells that two friends were walking through the desert. During some point of the journey they had an argument, and one friend slapped the other one in the face. The one who got slapped was hurt, but without saying anything, wrote in the sand: "TODAY MY BEST FRIEND SLAPPED ME IN THE FACE."  They kept on walking until they found an oasis, where they decided to take a bath. The one, who had been slapped, got stuck in the mire and started drowning, but the friend saved him. After the friend recovered from the near drowning, he wrote on a stone: "TODAY MY BEST FRIEND SAVED MY LIFE." The friend who had slapped and saved his best friend asked him, "After I hurt you, you wrote in the sand and now, you write on a stone, why?" The other friend replied: "When someone hurts us, we should write it down in sand where winds of forgiveness can erase it away. But, when someone does something good for us, we must engrave it in stone where no wind can ever erase it." 

LEARN TO WRITE YOUR HURTS IN THE SAND, AND TO CARVE YOUR BENEFITS IN STONE

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 20:59  توسط Zahra | 
Life's a game, sometimes you win, sometimes you lose. But no matter what your cards in life, whether club, spade, or diamond, always remember - never play without a heart
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 14:26  توسط Zahra | 
when I look at the sky,I just see your kind face & I remember only those days that we were together......I can hear your lovely voice in my mind clearly....
you said to me:the power of your love gives me strength & keeps me alive.I don`t believe in magic but your love is really magical.I was completely enchanted with your eyes...with your smile....with your voice....
you said to me:I just fly in your love`s sky. I`ll cross among the dark clouds because my soul just flies through the sky of your love!
you said to me:I`m not afraid of your love`s rain,because I love the rainbow after that.
also you said to me:let me swim in your love`s sea.I won`t care about drowning.The waves can`t make me go to the beach because I just want to stay in the depth of your love`s sea!
but....
with the first storm you gave up of flying.you expected a light wind!
and when the first rain began to fall ,you didn`t come......you were afraid of the flood ,not rain!
with the first wave ,you felt that you were drowning & wanted the beach to help you.
you weren`t a strong person who could get my heart,that`s why you preferred to leave my love.I don`t regret at all because you gave me a chance that I could get an exciting experience of being  sky& rain &  sea in my life
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 12:22  توسط Zahra | 

when I`m sad & disappointed,my heart`s sky becomes black!
However,in my heart`s sky,moon & stars are shining just like light stones on a black dress.
your voice,the power of your voice in my mind has a strange influence on my soul &
moves this black dress & makes the stars fall !
I feel every beat of my heart...
So call me & help me to change the color of my heart

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 15:18  توسط Zahra | 
با سر انگشتان خود قطرات اشکی را لمس میکرد که بر روی گونه اش جاری شده بود.قطرات اشکی که با درد آمیخته و از خانه ی چشمانش گریخته بود! حرارتی که از درونش زبانه میکشید قلبش را به آتش کشانده و درک و احساس را از وجودش رانده بود.نفس کشیدن نیز دیگر برای او سخت و دشوار شده بود! تمام اینها دیگر اهمیتی نداشت چرا که او پایان زندگی خود را نزدیک میدید. فکر کردن به اینکه قدرت فرار از وضعیت کنونی را نداشت او را به جنون کشانده و دیوانه کرده بود! تصور این همه خیانت  بی رحمی و دروغ  دنیا را برای او تیره و تار ساخته بود. با هر نفس در این دنیای تاریک  تنها درد را به درون رگهای خود میکشاند. احساس خفگی میکرد. ترک این دنیای تاریک را تنها راه گریز خود از بدبختی میدانست!عقل و احساس وجودش را ترک گفته و در عوض جنون و دیوانگی به وجودش راه یافته بودند! در حالیکه خود را در لحظات واپسین زندگی تصور میکرد  ندایی در درونش فریاد میکشید! فریادی که صدایش را در تمام جهان به گوش میرساند! همچنان که در پی یک روزنه ی امید جهان را از نظر میگذراند نقطه ی روشنی را در آن دنیای تاریک میدید که تا قبل از آن هرگز موفق به دیدار آن نشده بود. هوای تازه ای مشامش را نوازش میداد .با میل و رغبت شروع به استشمام کرده و با هر نفس  امید و روشنایی را به درون تاریک و سیاهش راه میداد. در آن لحظات که  نبرد میان ترس و شجاعت سرنوشت او را رقم میزد. ترس از دست دادن زندگی اش را به شجاعت بیجایش ترجیح میداد! بار دیگر قدرت مبارزه با بدی را در عمق وجود خود بازیافته و احساس زندگی دوباره در اعماق قلبش زنده شد. باز هم قلبش شروع به تپیدن کرده و با ناباوری نسبت به لحظات قبل روح آزاد و رهایش به دنیا لبخند میزد. آری او دوباره خواستار زندگی و زندگی کردن شده بود!


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 15:47  توسط Zahra | 
زندگي برام شده مثه ساعتي که هيچوقت باتريش تموم نميشه!
زندگي برام شده مثه کلاس درس بدون هيچ زنگ تفريحي!
زندگي برام شده يه برنامه تلويزيوني که مدام تکرار ميشه!
زندگي برام شده مثه يه ميز پر از غذا که روش هيچ چيز خوشمزه اي واسه خوردن پيدا نميشه!
زندگي برام شده همش خيالبافي بدون اينکه واقعيت بياد جلوشو بگيره!
زندگي برام شده مثه جاده اي که بيشتر شبيه تونل وحشته!
زندگي برام شده باروني که فقط سيل راه ميندازه!
زندگي برام شده مثه ماري که همش ميخواد نيش بزنه!
زندگي برام شده دردي که هيچ درموني نداره!
زندگي برام شده فصل انتقام بدون هيچ بخششي!
زندگي برام شده فاصله...وصال بره کشکشو بسابه!
خلاصه اينکه زندگي برام شده رو کم کني خيالم نداره کوتا بيا!!!
آخه اينم شد زندگي؟!

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 13:43  توسط Zahra | 
هنگامی که به نداهای درونیش گوش فرا می دهد..روح گم گشته اش را باز می یابد.

پی بردن به حقیقت زندگانی را تنها با تفکر در گذشته میسر می داند.

سردرگمی در انتخاب نقطه ی شروع و پایان..زمان را از صحنه ی روزگار محو کرده.

احساس تفکر و تامل را عجیب تلقی می کند و

نفس کشیدن را تنها با فراموش شدن و به فراموشی سپردن ممکن می داند.

آه که چقدر درک شدن و درک کردن سخت و محال شده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 13:35  توسط Zahra | 
سرنوشت از او یک حیوان می سازد..ترس بر همگان چیره خواهد شد.معنای آزادی را به تباهی خواهد کشاند اما با این وجود در برابر نادانیت همچنان تسلیم و بی اراده خواهد ماند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 13:26  توسط Zahra | 
دروغ را می پسندم اگر به خاطر من گفته شود.خیانت را می پذیرم اگر به خاطر من انجام گرفته باشد.

موجود ضعیفی که به حسادت من می پردازد را با تمام وجود ستایش و ترس درونیش را افزون می کنم.

گریه ای که شادی را در درونم بر پا می سازد با گرمای وجودم محو می کنم.نگریستن به اشک قدرت درونم را دو چندان می کند.

دسیسه ها مرا می خنداند و پای نقشه های شیطانی ام را به میان می کشد.لعن و نفرین  شیطان درونم را نمی ترساند بلکه روی دیگرش را نمایان می سازد.

خشم را افسار خوبی برای منقلب کردن می دانم اما نادانی افسار بهتری است برای به بردگی کشیدن.

حرف ناگفته ای نیست جز اینکه چقدر خوب است بد بودن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 13:19  توسط Zahra | 
به آسمانی می نگرم که هزاران چشم نظاره گر آن هستند٬اما چشمی نظاره گر آن چشم هاست که تنها با یک قلب روشن دیده می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 12:39  توسط Zahra | 
زندگی آنطور نیست که هرچه انتظار داریم٬اتفاق بیافتد.ممکن است اتفاق بیافتد ولی نه آنطور که تصورش را داشتیم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 12:35  توسط Zahra | 
احساساتم در حال اوج گرفتن است  روح تشنه ام تو را می طلبد.بر فراز قله ی زندگی ام به آسمان عشق تو می نگرم بال و پری برای پروازندارم که خود را به تو برسانم   افسوسی در آن نیست چون من تو را دارم     قدرت عشق تو قلب ضعیفم را پروبال می دهد.
میان مرگ و زندگی گامی فاصله ست   زمان آن رسیده خود را به عشق تو بسپارم  ای معبود من  دستانم را تنها در دستان تو می گذارم.
از دره ی بی وفایی و خیانت ترسی ندارم   بی هیچ هراسی قدم بر میدارم  روح آزاد و رهایم را تنها به تو می سپارم تنها به عشق تو ایمان دارم.
عشق تو قلبم را به تپش وامی دارد عشق تو ابدی ست به آن شک ندارم اما آیا من شایستگی آن را دارم؟ صدای عشق تو مرا بی قرار نموده  انتظار بی معناست تامل جایز نیست  لحظه ی جدایی به پایان رسیده   خود را به عشق تو می سپارم و گام بر می دارم. ای تمام هستی من تنها تو را دوست می دارم و تا ابد به عشقت وفادارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 13:25  توسط Zahra | 
به موجود وحشتناکی می نگریستم که برایم کاملا بیگانه بود.چشمان سرخش از آتش جهنم سخن میگفت.موهای آشفته ی سیاهش حلقه ی تنگ انتقام را به یاد می آورد.
لب های کبودش رازبوسه های شیطانی اش را برملا میساخت.ناخن های بلندش چنگال های خوفناکی را آشکار میساخت که تنها خواستارمرگ بود. خون سیاهی که از بدنش جاری بود او را از بشریت جدا ساخته بود.ترسی که با دیدن این منظره به درونم راه یافته بود را مهارنشدنی یافتم.
با دست های استخوانی سیاهش که نفرت را بر می انگیخت در جستجوی قطرات یخی بود که بر روی گونه اش جاری شده بود.در حالیکه آرام آرام به طرف من گام بر میداشت بر ضربان قلبم افزوده میشد.احساس عجیبی بود هنگامی که سرانگشتانم را روی آینه ی مقابلم حس کردم.باور اینکه این موجود نفرت انگیز خود من بودم غیر ممکن می نمود.
در چشمان سرخ خود خیره شده بودم  گذشته ی جهنمی ام  درونم را به اسارت کشانده و درد را در رگهایم جاری ساخته بود .در جستجوی عضوی سوخته دستانم را به حرکت درآوردم ذهن فلج شده ام از همه جا بی خبر بود.صدای فریادهایی از درونم شنیده میشد فریادهایی که بیشتر به سرفه های مرگ شبیه بود.
نگاه سرد و خفه ام را از آینه ی مقابلم برنمی گرفتم.آه! تا آن لحظه به زیبایی رنگ سیاه توجه نکرده بودم.قلب سیاه!!! قلب سیاهی را که در دستانم ناله می کرد می نگریستم.
آغشته به خون سیاه به دوستان وفادارم تعظیم کردم نفرت^انتقام^ غم^ مرگ ^تنهایی^ درد ^ یاس ^خیانت ^ ریا و ترس  در این میان تنها مرگ را صدا میزدم.دوست نزدیکی که سالها به انتظار ندایم نشسته بود بلافاصله هدیه ی گرانبهایی را که در دستانم قرار داشت به او اعطا کردم.
اما مرگ خیانت را صدا زد و خیانت انتقام را ....با چشمانم قلب سیاهی را دنبال میکردم که مدام به دیگری سپرده میشد.در نهایت این سنگ سیاه نصیب چه کسی میشد؟؟سوالی را که در آن لحظات در ذهنم نقش بسته بود مدام تکرار می کردم!تا اینکه......
آری ^ این تنهایی بود که دوباره قلب سیاه را در میان دستانم گذاشت و بی اعتنا نسبت به درد^ مرا با آن سیاهی تنها گذاشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 13:24  توسط Zahra | 
داشتم تلفنی با یکی از دوستام حرف میزدم.اولین باری بود که با من تماس گرفته بود .با تلفن بی سیمی این ور اون ور خونه می رفتم تا اینکه خسته شدم .وسط حال وایسادم  که یهو احساس کردم چیزی روی شونه ام ریخت.وقتی که نگاه کردم دیدم یک
قطره خون روی شونه امه. چون تازه گوشم رو سوراخ کرده بودم گفتم شاید مال گوشم باشه که هنوز زخمه اما وقتی که لمسش کردم دیدم گوشم کاملا خوب شده .
چون خونمون تازه ساز بود برای اینکه گچش خشک بشه هنوز رنگش نکرده بودیم بنابرین زیاد شکاف داشت.وقتی نگاهی به سقف انداختم دیدم  از شکافی که روی سرمه  قطره قطره خون میچکه.همچنان که بریده بریده با دوستم حرف می زدم تصمیم گرفتم برم ببینم رو پشت بوم چه خبره!
از پله ها که بالا می رفتم نفس نفس می زدم .به خنده افتادم چون دوستم فکر میکرد من هم ورزش میکنم هم با اون تلفنی حرف میزنم.
وقتی که به روی پشت بوم رسیدم . یک جوی خون کوچیک جاری شده بود با دیدن این منظره  تلفن از دستم افتاد به دنبال این چشمه ی خونی به پشت انباری که اونجا بود رفتم  اما آنچه که دیدم رو نمیتونستم باور کنم . قلبمو روی زمین دیدم که برای دوستم می تپید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 13:23  توسط Zahra | 
گاهی اوقات  آتش درونم به برون کشیده می شود وهمه جارا به آتش می کشد.از من سوخته ای باقی می ماند که هیچ ارزشی ندارد.اما من تمام دقایق زندگی ام راتنها سپری می کنم و به روح و روان سوخته ام اعتنایی ندارم.شاید ترس کلمه ی مناسبی برای عملکرد ضعیف من در مقابل مشکلات باشد .اما عشق کجاست؟عشق به زندگی چه وقت خود را نمایان می سازد؟آن هنگام که شجاعت و ترس با هم ستیزه می کنند یا آن هنگام که نفرت انتقام را پرورش می دهد؟من یک انسان هستم اما آن هنگام که احساس از وجودم بیرون رود دیگر انسانیت با من بیگانه خواهد بود.به موجود وحشتناکی مبدل خواهم شد که جز ویران ساختن هدفی ندارد.گذشته وآینده معنایی نخواهند داشت و دراین میان انتقام برای اثبات قدرتش افسار زمان را در دست می گیرد و ریشه های تباهی را در دل سنگ هم پدید می آورد.این معنای وحشتناک تنهاییست.به امید آن روز که عشق بر حسادت غلبه کند.اشک به خاطر عشق جاری شود و قلب کوچک من با قلمی که در دستان من است به تپش در آید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 13:22  توسط Zahra |